
این روزها تقریبا همه حسنی را می شناسند اگر در یک پارک به کودکی خردسال که دارد سوار تاب می شود بگویید: "حسنی نگو...." بلافاصله خواهد گفت: "بلا بگو! " و حتما خواهر کمی بزرگترش که مدرسه هم می رود با سرعتی زیادتر بیت های بیشتری از قصه حسنی را برای شما از حفظ خواهد خواند و بعید نیست مادرشان هم که کمی دورتر روی نیمکت، زیر سایه درختی نشسته با کمک شما بیت هایی از قصه حسنی را زمزمه کند. بیش از دو دهه از انتشار کتاب حسنی می گذرد و طبق اظهار نظر مولف در نزدیک به 5 میلیون نسخه به چاپ رسیده و توانسته است رکورددار تیراژ این نوع کتاب در تاریخ نشر ایران باشد. اما این آمار فقط نشانگر تیراژ مکتوب این کتاب است و تیراژ شفاهی آن بیش از این هاست. اما مولف این کتاب پرتیراژ کیست؟ در چاپ های اول اگر به جلد کتاب نگاه می کردید نام پورنگ به عنوان نویسنده و نام کیانوش لطیفی به عنوان تصویر ساز آمده بود. بعدها نام منوچهر احترامی داخل جلد در فهرستنویسی ارشاد آمد؛ روزنامه نگار و طنزپرداز مجله توفیق که با همکاری دوست تصویرگر و کاریکاتوریستش غلامحسین لطیفی چنین کتابی را به دست خوانندگان رسانده بودند. این کتاب بر خلاف استقبال مخاطبان از طرف منتقدان حوزه کتاب کودک مورد هجوم قرار گرفت و بسیاری آن را بنیانگذار ژانری در کتاب کودک میدانند که شبیه فیلمفارسی در سینماست. اما هیچ گاه یک اثر فرهنگی بی دلیل با اقبال عمومی مواجه نمی شود و با هر اقبالی لایه های پنهان ناخودآگاه جمعی یک ملت بروز می کند. نکته ای که در مخاطب شناسی جهت برآمدن از پس نیازهای فرهنگی هر جامعه راهگشاست. در یک عصر بهاری و در یکی از فرعی های تهرانپارس با منوچهر احترامی درباره این کتاب گپ زدم.
س- سابقه کاری شما بیشتر نشان از طنز نویسی برای بزرگ سالان دارد، چه شد که به فکر چاپ کتاب کودک افتادید؟
ج- سال های شصت، شصت و یک، روزنامه نویسی دچار فترت شد. کاغذ نبود، امکانات کم بود، بنزین نبود، مردم کمتر روزنامه می خواندند. آن روزها همکار و دوست من آقای لطیفی که روزنا مه نویس و کاریکاتوریست بود رفت سراغ کار کتاب. نمی شد بیکار بود. ایشان چند تا کتاب چاپ کرد و به من گفت برای چاپ قصه داری؟ من یکی دو تا قصه داشتم، برایش خواندم و گفتم این فقط طرح قصه است و گذاشته ام در یک فرصت مناسب بشینم و درست بنویسمش، گفت نه با همین وضعش از طرف من قابل قبول است. آن قصه اسمش خرس و کوزه ی عسل بود. خلاصه کتاب کار شد و بعدها هم حسنی بود و این کار ادامه پیدا کرد. و در طول هفت هشت سالی حدود چهل یا پنجاه قصه برای بچه ها نوشتم. شاید سی یا بیست و پنج تاییش همان اوایل، در عرض همان یک سال اول چاپ شد و بچه ها هم استقبال کردند به همین سادگی.
س- خب من از همین به همین سادگی می خواهم بپرسم، چرا بچه ها استقبال کردند؟
ج- به نظر من آن چیزی که باعث این استقبال شد وزن و حالت ریتمیک یا در حقیقت شکل ترانه ای قصه ها بود. قالب های ترانگ نمونه شعر غیرعربی و از قالب های قدیمی زبان فارسی است. من سال ها روی این وزن ها کار کرده ام. چون در حقیقت این وزن، وزن قصه های عامیانه هم هست. این وزن از ظرفیت قصه پردازی بالایی برخوردار است و به شکل متل های عامیانه یا قصه های عامیانه در تمام ایران رواج دارد. بنایراین این شکل زمینه ای آماده است برای این که چیزی که ارائه می دهید را مردم راحت بپذیرند و قبول کنند. البته در کار روزنامه نویسی من از این قالب استفاده میکردم و خب برای کار کودکان هم به کار گرفتم و جواب داد.
س- یعنی این شکل از قصه گویی را برای بزرگ سالان هم امتحان کردید؟
ج - بله ، من از سال 37 در نشریه توفیق کار می کردم. بخشی بود که در آن متل ها، مثل ها و قصه های ریتمیک را می گرفتیم و نطیره سازی می کردیم. اسم ستون را مثلا می گذاشتیم قصه برای بزرگسالها ، داستان برای بچه ها ی ریش دار و خلاصه از این جور چیزها. اینجا هم ریتم همان ریتم ترانه بود؛ کلامها هم کلام های شکسته و مخابره ای بود؛ بدون این که مختص جایی باشد. بی شناسنامه ترین کلام مخابره ای بود. و خب به نوعی لهجه تهرانی بود. این لهجه را همه می شناسند می فهمند و بی خنثی و بی شناسنامه هم هست و به نوعی برآیند تمام لهجه هاست. و خب آن موقع ها خیلی استقبال می شد. بزرگ ها خوششان می آمد و بچه ها هم همینطور. من اعتقاد دارم کتابی که برای بچه ها می نویسید اگر بزرگترها خوش شان نیاید بجه ها هم آن را نمی خوانند. بچه خودش مستقیم نمی رود کتاب بخرد، بزرگتر انتخاب می کند. و وقتی ببیند خودش نمی پسندد سعی می کند که کتاب را نخرد. خب وقتی از چیزی استفاده کنی که در ذهن آدم های فارسی زبان ریشه دارد پاسخ مناسب هم میگیری. در این قصه ها سعی کردم همیشه از فرهنگ فارسی، فرهنگ فولکور استفاده کنم و فکر می کنم هنوز هم خیلی جا دارد که قصه نویس ها از قابلیتهای ادبیات عامه استفاده کننند. هر چه ما به فرهنگ خودمان نزدیکتر شویم کار بیشتر بر دل دیگران می نشیند.
س- من میبینم که بچه ها نمونه هایی از این قصههای موزون را میخوانند ولی آن طور که باید در ذهنشان نمی ماند.
ج- ببینید من فکر میکنم نباید از لغات قلمبه سلمبه یا ثقیل برای بچه استفاده کرد. ریتم هم نباید به کلمات تحمیل شود. وقتی این کلمات توسط بچه ادا می شوند و یا می نویسید تا بخواند یا برایش بخوانند در هر حالت باید دقیقاً همان ریتم کلامی حفظ شود و در تقطیع زبان فارسی با هر لهجه ای یا هر گویشی جواب بدهد. نمی شود نویسنده چون خودش کلمات را شکسته ادا میکند بیاید و ریتم شکسته را بار شعر کند و بگوید چون شعر است می توانم این کلمه را در دست انداز بیندازم. شاعران فارسی هر کدام لهجه خودشان را داشته اند؛ سعدی لهجه ی محلی خودش را داشته، ناصر خسرو لهجه ی خودش را داشته اما وقتی می آیند شعر می گویند دقیقاً وزن اصلی کلمه یا کشش های هر سیلاب همان کششهایی است که بین همه فارسی زبانان مشترک است. خلاصه این نکته ای است که به نظر من از لحاظ وزنی اثر گذار است.
س - حالا کمی خاص تر، خود این کاراکتر حسنی از کجا آمد؟
ج- از حسن سیاه آمد.
س- حسن سیاه از کجا آمد؟
ج- حسن اسم یکی از بچه های قوم و خویش ماست. البته الان جهل و سه سالش است. بچه که بود برایش شعر زیاد می ساختم. همین جور شفاهی برایش شعر می گفتم و چون سیاه هم هست بهش می گفتیم حسن سیاه. من خیلی وقت ها میبینم بچه ها توی کوچه آن شعر هایی که شفاهی برای حسن ساخته بودم را می خوانند.
س- مثلاً چه شعرهایی؟
ج- مثلاً فرض کنید که .... "حسن یک ، حسن دو، حسن سه" و همین جوری می رفت تا شماره ی بال.ا دوباره از نو می گفتیم "حسن یک، حسن دنده به دنده ، حسن بشقاب پرنده، حسن می خوره ، می خنده.." و الی آخر .
س- این ها را شما درست کرده اید؟
ج- بله ، این ها را خودم ساختم. بعد بچه ها خیلی علاقه مند شدند به این شعرها. بچه ها الان هم این ها را می خوانند و البته چیزهای دیگری هم بود که الان حافظه ام یاری نمیکند. مثلاً وقتی افتاد توی حوض و نگران بود برایش شعری ساختم با این مضمون که حسن غرق می شه ، ماهی رو می خوره، آب تو پاچش سرازیر می شه و خلاصه ریتم خاصی هم داشت که الان یادم نمی آید. و این را هم بگویم که آقای لطیفی طرح این کتاب را بر اساس چهره کودکی همین حسن سیاه ما کار کرده اند.
س— تصویرسازی در این کتاب چه نقشی داشته است ؟
ج- به نظر من در این کتاب این نکته خیلی اهمیت دارد. در این کتاب بین تصویر و متن هماهنگی وجود دارد و این کتاب را برای بچه ها جذاب و خواندنی کرده. البته انتقادهای زیادی به تصویرسازی این کتاب شد گفتند تصاویر کاریکاتوری اند و نباید تصویر ی که برای بچه ها کشیده می شود کاریکاتوری باشد.
س- چه انتقادهای دیگری به این کتاب شد؟
ج- خیلی ها گفتند "این کتاب از نظر قصه پردازی ایراد دارد. اصلا قصه اش کو؟" شاید قصه نداشته باشد ولی شما تقریباً در کتابهای کودکان معدود کارهایی می بینید که مثل فیلم سکانس بندی شده باشد و هر صفحه ای در عین این که دنباله ی منطقی صفحه ی قبل است اتصال مستقیم با آن نداشتته باشد. این به بچه کمک می کند و خواندن را برایش آسان می کند. بنا براین حسنی را هر بچه از هر کجا باز کند از همان جا برایش جالب است.
س- شما در نوشتن این کار این قضیه را در نظر داشتید؟
خب باید بگویم این نکته دقیقا حساب شده است. شما نمیتوانید یک جمله از این متن را با جمله دیگر جا به جا کنید. ببرید به جمله قبلی بچسبانید یا از قبلی بیاورید به بعدی اضافه کنید. یا چیزی نمیشود به آن اضافه کرد یا از آن کم کرد. یعنی در حقیقت در اندازه ی خودش است. در هر صفحه در حقیقت شما با یک یک واقعه مواجه می شوید که رابطه ای داستانی ندارد اما وقتی کنار هم می آید میشود قصه.
س- از خوبی های حسنی گفتید، از عیب هایش هم بگویید؟
ج- ببینید این قصه طنز آمیز است. طنز عیب بزرگش این است که فلسفه کم دارد. مایه های قصه ها همه یکی است. یک عاشقی است یک معشوقی است و یک حرمانی است. تمام قصه ها همین است بهترین قصه ها از اتللو گرفته تا همین قصه هایی که در روزنامه ها چاپ میشود.ولی پرداخت و دیدگاه این قصه ها با هم فرق دارد. وقتی قصه طنز میشود به این بسنده میشود که این طنز محرکی شود برای پیشبرد قصه. وقتی کسی سراغ طنز نویسی میرود دیگر دنبال فلسفه کمتر می گردد.
ج - بعضی از منتقدین حسنی را بانی به وجود آمدن ژانری در ادبیات کودک میدانند شبیه ژانر فیلمفارسی در سینما. نظر خود شما چیست؟
ج- به نطر من حسنی هم مثل فیلمفارسی بیچاره است. چون می افتد دست آدم های تاجر پیشه. شما میبینید فیلمفارسی را آدم هایی مثل سپنتا، حسن مقدم ، خاچیکیان و کوشان آمدند و کار کردند.
س- مبدا فیلمفارسی را باید گنج قارون گذاشت. سینمایی که آمد و حتی بازار خاحیکیان را کساد کرد.
ج. ببینید شما گنج قارون را هم كه نگاه می کنید می بینید با همه ی ضعف های درونی اش رگه هایی دارد. اینطور نیست که یک فیلم بسیار نچسب و بی ربط و غیر قابل قبول باشد و همه مردم هم عقل شان را گم کرده باشند و بیایند آن را ببینند .ولی نکته اینجاست که این سینما به پایین ترین تمناها یا سطحی ترین گرایش های ذهن آدم ها پاسخ می دهد. و خب بیننده اش را در سطح نگه میدارد و او را از دوق و سلیقه می اندازد. و اصلا از فضای تفکر خارجشان می کند. مشکل فیلم فارسی یا طنزمان همین است . ولی آن قدر اثر می گذارد که ذهن ما را جذب می کند ولی خب به مخاطب چیزی پس نمی دهد و به آن ها چیزی اضافه نمی کند. و کار وقتی خراب میشود که تهیه کننده ای پیدا می شود و میگوید آقا بزن بره شروع كن اينجوري فيلم بساز. و همه دنبال روی سطحی نگری و اضمحلال این نوع سینما میشودند.

س- آقای احترامی تیراژ واقعی حسنی چقدر است؟
ج- چیزی حدود چهل بار چاپ شده. هر بار هم پانزده هزار تا حداقلش بوده. ولی سی هزار تا شصت هزار تا هم بوده. یکی از مشکلاتی که من با ناشر داشتم این بود آقا داشتم این بود که بیشتر از مقداری که می نوشت چاپ می کرد.
س- من شنیده ا م که تیراژ این کتاب میلیونی بوده؟
ج- بله بالای چهار پنج میلیون چاپ شد این کتاب.
س- می توانیم بگوییم این کتاب پر تیتراژترین کتاب حالا چه در حوزه ی بزرگسال چه کودک است؟
ج- از همین سری بوده. اصلاً ما کتاب مثلاً یک بار ششصد و هشتاد پنج هزار کتاب چاپ بشه کتاب گربه ی من نازنازیه نداریم. یک بار کتاب چاپ بشه دویست هزار تا ..
س- کدام کتاب؟
ج- کتاب دزده و مرغ فلفلی.
س- شما با این ادبیات عامه برخورد رو در رو ونزدیک هم داشتید؟
ج- من مرکز آمار کار می کردم آمارگیری می کردم مرتب باید سوال می کردم جواب می گرفتم این کار طوری بود که تماس مستقیم با گویش ها داشتم. یک چیزی حدود 15-17سال کم نیست عاشقانه دنبالش می رفتم که اگر می رفتم جایی دو ساعت کار داشتم همکاران من ذله می شدند. به نتایج جالبی هم رسیدم. مثلاً میدیدم این ضرب المثلی که من شنیدها م بین زرتشتیهای یزد دست نخوردهاش به کار میرود. می رفتم مثلاً در دور افتاده ترین دهات اراک می دیدم که کلمه آن جا دارد درست تلفظ می شود. اصطلاح آنجا دارد درست گفته می شود. مضمون یک اصطلاح را آنجا می فهمیدم یعنی چی. در کناره های کویر که زبان کمتر دست کاری شده . اردستان نطنز نائین پشت کوههای یزد.
