تبليغاتX
هنر - گپ با محمدعلي بني اسدي كنار مجسمه هايش
رضا مختاری

از هارلم تا شاهزاده كاشي ها   

 

محمدعلي بني اسدي تا چند وقت پيش، يك مثلث كامل بود. نقاش، تصويرگر، كاريكاتوريست؛ نقاش صاحب سبكي كه در نسل خودش جايش محكم بود، تصويرگري پركار كه رئيس انجمن تصويرگران كتاب كودك بود، و كاريكاتوريستي هنرمند كه كاريكاتوريست ها به داوري هفتمين دوسالانة بين المللي كاريكاتور تهران انتخاب اش كردند. مثلث بني اسدي با مجسمه هايي كه در خانه هنرمندان در كنار نقاشي ها و طراحي هايش به نمايش گذاشت، مربع شد. پاپيه ماشه هاي بني اسدي كه تركيبي از كاغذ و سيم و چسب و... بودند اين تصور را زنده مي كردند كه تصاوير ذهني نقاش تاب سطح را نياورده و در سه بعد تجسم پيدا كرده اند. رنگ هاي اين حجم ها تزئيني نبود، گذاشتني بود و جا به جا، مي شد در آن ها رد پاي يك نقاش كه به رنگ پيله مي كند را پيدا كرد.

بني اسدي دربارة دليل حركتش از سطح به حجم، از خاطرات كودكي اش مي گويد و از مرد آبله روي كوري كه در شهر كودكي اش با سيم و دم باريك، آتش گردان هاي سيمي درست مي كرده ياد مي كند. به خاطرة نزديك تري هم اشاره مي كند. به آنتن شكستة خانة همسايه كه بني اسدي آن را به آتليه اش مي برد و چيزي درست مي كند. بعدها صدرا پسر بني اسدي روي اين آنتن شكستة سابق، رنگ مي گذارد و كار به جايي مي كشد كه آدم هاي زيادي كه به آتليه رفت و آمد داشته اند، از یا با اين كار عكس مي گيرند. يك دليل نهايي هم مي آورد: براي نقاشي از آماده كردن پالت و رنگسازي و... تا رسيدن به نتيجة نهايي، زمان زيادي گرفته مي شد و دوست داشتم با اين كار زودتر به نتيجه برسم. بني اسدي به لذت مشابهي كه از ساختن اين مجسمه ها با نقاشي برده، اشاره مي كند و مي گويد: يك بار در حين كار به خاطر يك دعواي شخصي عصبي بودم. بعد دستم را فرو كردم تو رنگ و ماليدم به كاغذها.
اين هنرمند 50 ساله درباره پيدا كردن اجزاي مجسمه ها مي گويد: مدت ها در راستة الوارفروشان پل چوبي قدم مي زدم و با حسرت به چوب هايي نگاه مي كردم كه آن ها را فقط در ابعاد بالا مي فروختند. او ادامه مي دهد: يك بار توي يك نجاري چشمم افتاد به چند تكه الوار. گفتم چند؟ گفت 25 هزار تومان. خلاصه معامله مان نشد و كار به دعوا كشيد و رفتم. كمي كه رفتم، دوباره برگشتم گفتم آقا ببخشيد اشتباه از من بود. اين را پايين تر بده ببرم. گفت، نه اين ها را ما خرد مي كنيم مي گذاريم براي زيركامپيوتر! خلاصه كاري نبود كه براي به دست آوردن اين ها نكنم.
و در نهايت از آن وقت ها به خوبی ياد مي كند: كلا دوران خوبي بود؛ با اين كه بعضي وقت ها براي خمير كردن كاغذ و درست كردن چسب هاي ابداعي، كار به كثافت كاري مي كشيد و اطرافيانم را آزار مي داد.
در نگارخانة مميز خانه هنرمندان و كنار مجسمه هايش با بني اسدي گپ زدم.

 

 

ـ اين سوار، وقار عجيب و غريبي داره.
- نمي خواستم بگم ولي مي گم. اسم اين كار عاشوراست. اين كارحس يه آدم، بعد از واقعة عاشورا رو به من مي ده. انگار از اون مسير رد شده
- زخم هم خورده؟
- آره ولي جزو افراد اصلي نبوده. حسم اينه كه به نوعي فقط درگير واقعه بوده.

 

 

 - خودتون چه اسمی روی این می ذارین؟
- اينو دوست دارم اسمشو بذارم دوئت. يك جور همنوايي.
- دو تا چهره رو به روي...
- چه جالب!
- چي؟
- چه خشمي تو نگاه اين سمت چپي هست. تا حالا پيداش نكرده بودم. تو آتليه اين نگاه رو نديده بودم. حالا دارم مي بينم. به شدت از اين زاويه خشنه.
  
  
 

 - رنگ هاي اين با بقيه خيلي فرق داره.
- آره يه جورايي غربي یه. آمريكايي. منو ياد هارلم مي اندازه. 
  

   
  
 


-اين چي؟
-اسم اينم زن شرقي یه. شبيه مينياتوره.
- ولي بافت خشني داره.
- ولي هيبتش شرقيه. خشنه ولي شرقيه.
- و شايد ريزه كاري ها...
- آره.
  
  

 
  
- چهرة سمت راستي به مصري ها مي خوره.
- آره سمت چپي هم براي خودم يه زردپوست رو تداعي مي كنه. يه جورهايي اين زرده با اون تيره هه يكي شده ن.
  
  

 
- اين چه موجوديه؟
-يه روز خيلي ريخته بودم به هم. يك مجسمه ساز به اسم سزار هست كه اومده شروع كرده همه چيز رو خرد كردن. تمام ماشين هاي بزرگ رو با پرس خرد و خمير كرده. شايد منم همين حس رو داشتم.
- رنگ هاش هم با بقيه متفاوت اند.
- يه جوري فرياد توش هست. لحظه اي بوده كه دلم مي خواسته داد بكشم. له شدن داره اين كار.
  

  
- اسم اين يكي رو چي مي ذاريد؟
- شاهزاده كاشي ها. يعني وقتي شعر شاملو رو شنيدم، گفتم اين می توه شاهزاده كاشي ها باشه.
  
 

 
- و اين يكي رو چه اسمي روش مي ذاريد؟
- ابيانه.
- ابيانه!؟
- آره. اين درهاي ابيانه، به خاطر گچ كاري هايي كه در فضاي ابيانه شده و كلا گل هاي اون جا فكر مي كنم ابيانه است.

 سايت محمدعلي بني اسدي:www.mbaniasadi.com  
 

نوشته شده توسط رضا مختاری در ساعت 17:44 | لینک  |