تبليغاتX
هنر
رضا مختاری

مديومي به نام نامجو

قصه فيلم دلشدگان را حتما يادتان هست. چند تا موزيسين ايراني براي ضبط كارهايشان به فرنگ مي روند و آن جا براي هر كدامشان اتفاق هاي عجيب و غريبي مي افتد؛ يكي شان مي ميرد. يكي شان شيفته آب و رنگ و ساز و آهنگ فرنگ مي شود و مي ماند. مابقي هم بر مي گردند، تكليف آن كه مي ميرد و آن يكي كه آن جا مي ماند، روشن است. اما سرنوشت آن هايي كه بر مي گردند، بالا و پايين هاي زيادي دارد؛ زمانه عوض شده. جهان مي چرخد و شتابش هم شوخي بردار نيست. ديگر اين طور نيست كه يك گوشه دنيا بنشيني و دل اي دل اي كني و كسي كاري به كارت نداشته باشد يا تو نتواني كاري به كار كسي داشته باشي. توي اين صد و چند سالي كه از شل كن سفت كن هاي ما در برخورد با فرهنگ ديگري مي گذرد، چرخ هويتمان هزار چرخ خورده است. ذائقه مان ديگر آن چيزي نيست كه عمله طرب يا مزقانچي هاي دلشدگان بتوانند خوراك مناسبي برايش جفت و جور كنند. با كمي اغماض مي شود گفت كه ترانه ها و موسيقي هاي نوستالژيك چندين و چند نسل جامعه ايراني، هيچ ربطي با اين نوع موسيقي ايراني ندارد. همين حالا اگر توي خيابان هاي تهران، سوار مسافركشي بشويد كه موهاي سفيد دارد بعيد نيست كه صداي ترانه  هاي رپ فارسي يا موسيقي ترنس اش را برايتان بلند كند. از آن طرف، ول كن سنت موسيقي مان هم نبوده ايم. قطعا حتي امروز هم آلبوم هايي كه اسمشان موسيقي سنتي است، خريدار دارد. اين وسط هم سر و كله چيزي پيدا شده به نام موسيقي تلفيقي كه در آن سازها، گاهي وقت ها ملودي هاي ايراني به بازي گرفته مي شوند. اما جنس تجربه محسن نامجو، يك تجربه متفاوت در هنر ايراني است. نامجو از دل سنت موسيقايي ايراني و با احترام به تمام شكل هايش، با نوعي از موسيقي غربي ديالوگ برقرار مي كند و از دل اين گفت و گو موجودي را خلق مي كند كه مي شود صفت ايراني برايش گذاشت. روي اين كلمه گفت و گو تاكيد دارم. چون ما ايراني ها عادت داريم هميشه يا عاشق چيزي باشيم يا ازش نفرت داشته باشيم و زياد گفت و گو كردن را بلد نيستيم. نامجو در كارهايش رندانه و در يك بازي چند صدايي، جان موسيقي و شعر فارسي را تازه مي كند. كارهاي او واقعي است. بي خبر از عالم و نمور و خاك خورده نيست. از وضعيت امروز ما با تمام تجربيات عجيب و غريبمان خبر دارد. و از طرفي كارهايش جنم اين جا را دارد. نامجو مثل خوشنويسي است كه خطاطي را خيلي خوب بلد است و از دل خوشنويسي اش، سر به هنر مدرن گذاشته. قطعه هاي او يك راه حل براي باز كردن بن بست موسيقي ايراني است. او در برخورد با شعر كلاسيك فارسي، حافظ و خواجو و مولوي و ناصر خسرو و... را از تاقچه به خيابان مي كشد و روح شعر آن ها را احضار مي كند. نامجو فرزند خلف شعر و موسيقي ايراني است كه مي داند دنيا عوض شده و گفت و گو با جهان را پيدا كرده است. او مثل حميد جبلي در دلشدگان وانداده و مابقي گروه را از موزه به خيابان امروز كشانده است. در هنگامه پست مدرن و در زمانه موسيقي و هويت هاي رنگارنگ، قطعات نامجو بدون ضرب و زور، بازي را به نفع موسيقي و هويت ايراني پيش برده است.

 

نوشته شده توسط رضا مختاری در ساعت 23:25 | لینک  |