عشق قراضه
اين را زياد شنيده ايد كه نقاش كه نبايد عكاسي كند.
اين، درست واكنشي است مقابل عكاسي و براي منحصر به فرد كردن هنر نقاشي. بيشتر هنرمنداني هم كه به نقاشي رئاليستي انتقاد داشته اند، طرفدار اين ديدگاه بوده اند.
اما وقتي بوم هاي نقاشي، تمام زورغير رئاليستي بودن شان را مي زنند، حركت متفاوت، حركتي است كه جهاني را كه به شدت و به شكل اغراق شده اي واقعي است، جلوي چشم بيننده بگذارد. يعني كار نقاش به عكاسي نزديك باشد و به سمت جزء نگاري عكاسانه برود. اين اتفاقي است كه چند دهة پيش افتاد و شاخه هاي مختلفي با مبناي رئاليستي و تحت عنوان هاي سوپر رئاليسم، هايپر رئاليسم، و... شكل گرفت.
فوتو رئاليسم هم يكي از اين جريان هاست. اين كه نقاش ونقاشي اش وفادار به آن عكس.
مقدمه براي اين بود كه برويم سراغ حسين سلطاني، نقاش 27 ساله اي كه از ماشين هاي قراضه عكس انداخته و بعد، آن ها را با رنگ و روغن كشيده است. حسين از بچگي، عاشق ماشين هاي لكنته بوده و حتي اگر بين اسباب بازي هايش ماشين نويي داشته، با ماژيك به جان آن ها مي افتاده و خط خطي شان مي كرده.در دانشگاه، اول بيشتر فيگور كار مي كرده و اما سال هاي آخر دانشكده با ديدن نمونه اي از كارهاي فوتو رئاليست ها، هواي كشيدن اين ماشين ها به سرش مي زند. شروع مي كند به عكاسي و كشيدن و تا الان اين دومين نمايشگاهي است كه از ماشين هاي فرسوده گذاشته است. با حسين سلطاني در نمايشگاهش قدم زدم و كنار هر تابلو ايستادم و گپ زدم. گپ من كنار تابلوهايش را بخوانيد.
اين جاتو عكسي كه انداخته بودي، دخل و تصرف كردي؟
خيلي بالا و پايين كردم اين يكي را . سعي كردم از آن حالت مردگي دربيايد. اين جا پاركينگي است در خيابان بهار.
انگار اين ماشين ها دنبال هم مي روند. آن يكي هم كه دارد پرواز مي كند. اين ها را كجا پيدا كردي؟
سه راه تهران پارس. اين جا كارگاه بلوك زني يه. يك سري ماشين آن جا ولو بود. نه انبار بود نه پاركينگ. توي عكس، ماشين ها حركت شان شديدتر است. سعي كردم يك جوري اين ها را نگه دارم. آن ساختمان هاي پشت سر ماشين ها را برداشتم. پايين تصوير هم اغراق كردم تا چشم بيننده به طرف بيرون نرود.
انگار اين ماشين، كنار ماشين هاي سالم، تك افتاده ؟
آره، يك جورهايي فكر مي كنم تنهاست. عاشورا رفته بودم سوهانك عكاسي كنم كه توي خيابان، اين ماشين را ديدم. از بالا و پايين و كنار ازش عكس گرفتم. بالاخره اين يكي را انتخاب كردم و نقاشي كردم.
برف خوبي آمده روي اين ها.
آره، اين جا توچال است. زمستان رفته بوديم آن جا .خودم دوربين نداشتم، دوربين يكي از بچه ها را گرفتم. گفتند: كجا داري مي ري؟ گفتم: ماشين ديده ام.
هم سرما داره، هم تنهايي.
شايد به خاطر اين است كه مثل دو تا دوست مي مانند كه كنار هم انداما تنهاند؛ يكي رويش اين طرف است، يكي آن طرف.
نور هم خوب درآمده.
آره نور خوبي داشت.
مثل اين كه تصادف كرده اند.
نه، تصادف نبود. اين، اولين كارم توي اين مجموعه است. البته فقط ماشين ها را از عكس گرفتم و بقية فضا را خودم ساختم. سعي كردم آسمان و درخت سمت راست تصوير را طوري كار كنم كه تعادل برقرار شود و ماشين ها از كادر پرت نشوند بيرون. تاش ها و ضرب قلم ها يا انحنايي كه به درخت ها داده ام، به همين خاطر است.
يك جورهايي نقاشي گونه تر شده اين تابلو.
آره.
اين ها دوتا ماشين نيست!يك ماشين است كه بعد قرينه اش كردي؟
آره، توي فتوشاپ قرينه كردم.مي خواستم اين فضا را هم تجربه كنم. ماشين هم يك ماشين خيلي معمولي بود. اين جا خواستم يك جور دخالت نقاشانه كنم و از حالت عكس دربيايد. خيلي هم روي قرينه شدن كار كردم. در كل، تجربة خوبي بود. اين جا هم مي خواستم قرينه سازي كنم و ببينم مي توانم اين قرينگي را كنترل كنم يا نه.
اين جا كجاست؟
اين جا هم توچال است.

مردي كه زياد مي بُرد
چند ماه پيش كه پناپاي كاريكاتوريست اهل روماني به ايران آمد، مدام از يك هنرمند ايراني حرف مي زد. از كاريكاتوريستي كه وقتي به يك جشنواره كار مي دهد، رقابت با او و برنده شدن كار سختي است؛ كارتونيستي كه ايده هاي خوب و كاملا متفاوتي در ذهن اش دارد. اين كاريكاتوريست كسي نبود جز مسعود ضيايي. هنرمند بي سر و صدايي كه در فولادشهر اصفهان نشسته است و فقط كار و كار و كار مي كند و به اين ور و آن ور دنيا مي فرستد. و تقريبا هميشه برنده مي شود. به دست آوردن 46 جايزة بين المللي و داخلي، ضيايي را ركورددار جايزه بين المللي بين نسل جديد كاريكاتوريست هاي ايراني كرده است. برايم كنجكاوي برانگيز بود كه ضيايي از كجا شروع كرده و كارش چطور به اين جا كشيده. او مي گويد: اول از نقاشي شروع كردم. با علاقه نقاشي مي كردم. آن قدر كه ديگر جايي براي نگه داشتن تابلوهايم نداشتم. به فكر نمايش كارهايم افتادم. تابلوهايم را برداشتم، آمدم تهران. رفتم سراغ گالري سيحون. وقتي كارهايم را ديدند، گفتند تا سه سال ديگر وقت نداريم. من گفتم باشد همان تاريخ سه سال بعد را برايم مشخص كنيد. بعد مسؤول گالري گفت: شايد من تا سه سال ديگر مرده باشم و براي آن وقت هم نمي توانم به شما قولي بدهم.
بعد از اين اتفاق ضيايي كم نمي آورد و سراغ كاريكاتور مي رود. هنري كه عرضة آن، كم دردسرتر از نقاشي است. به تدريج كاريكاتور مي كشد و آن را براي مجلات تخصصي و مسابقات جهاني مي فرستد و بعد از مدتي كارهايش مورد توجه قرار مي گيرد. او دربارة ارتباط هنرمند با مخاطبانش نقل قولي از پيكاسو مي آورد و مي گويد: اين هنرمند بزرگ گفته هنر تا زماني زنده است كه مخاطب داشته باشد. و من وقتي با كاريكاتور آشنا شدم، اين حس به من دست داد كه ابزار ارتباطي اي كه مدت ها به دنبالش بودم را پيدا كرده ام. ضيايي سال 80 كتابي از كاريكاتورهايش را با نام كاريكاتورهايي براي هيچ كس منتشر كرده است. اين كاريكاتوريست خلاق ديپلم تجربي دارد و تنها دورة هنري كه گذرانده، دوره هاي عكاسي انجمن سينماي جوان است. او 14 سال است كه كاريكاتور مي كشد.

بازي ضيايي با نشانه ها به شعر تنه مي زند: شباهت ماه و داس آدم را ياد شعر مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو... مي اندازد

فقط مي خواسته يكي باشد كه دست ها را دور شانه هايش بيندازد و بغلش كند. مثل اين مي ماند كه بعضي وقت ها خودمان به خودمان زنگ مي زنيم

هيچ كاريكاتوري ديده ايد كه به اين خوبي رفتن و كنده شدن را نشان داده باشد؟ مرد مي رود و سركلاف هنوز دست زن است و با هر قدم مي شكافد

باد همه را نمي برد

احتمالا بيرون از اين جا هم مرام سگ اش از بقيه بيشتر بوده

شب، شليك به ماه، آسمان سوراخ، ستاره
آسمان خراش يك كلمه است كه تحت الفظي از انگليسي ترجمه شده: ساختمان هايي كه آسمان را خراش مي دهند و حالا در اين كار ابرها را هم سوراخ مي كنند. چقدر خوب اين خراش كشيده شده
اين پدر ژپتو چقدر پينوكيواش را دوست دارد
فانتزی دنیای موازی
به كتاب هاي كودكي مان كه فكر مي كنيم، اول از همه، شكل و شمايل كتاب و تصويرهايش به يادمان مي آيد. حتي اگر بچه اي نبوده باشيم كه به غير از كتاب درسي، كتاب ديگري خوانده باشيم، باز هم اين تصاوير كتاب ها هستند كه در ذهن مان جا خوش كرده اند. يك تصويرگر خوب، هميشه متن را خوب برانداز مي كند و به نسبت آن، تصويرسازي مي كند. يك تصويرسازي خوب مي تواند دنياهاي تازه اي پيش چشم خواننده قراردهدكه تخيل خواننده به تنهايي نمي توانسته به آن پا بگذارد.
وقتي به نقاشي هاي كودكان نگاه مي كني، تخيل عجيبي در آن ها موج مي زند. كودكان خيلي از قراردادهاي نقاشي هاي واقع گرا و وفادار به تصور واقع گرايانه را زير پا مي گذارند و به همين خاطر، تصويرگران كتاب كودك هميشه سعي مي كنند به اين تخيل پر و بال بدهند و يا حتي از طرز نقاشي بچه ها در تصويرسازي قصه هاي كودكانه استفاده كنند.
البته تصويرسازي فقط مال كتاب كودك نيست و در فرهنگ ما نگاره ها و تصاوير، همواره در كنار متن شكل مي گرفته اند. هر چند بعضي وقت ها آن قدر قوي و مستقل از متن هستند كه خيال مي كني متن فقط بهانه اي براي كشيدن يك اثر مستقل هنري بوده است.
تصويرسازان ايراني در سطح جهان هم درخشيده اند. و در دوسالانه هاي بزرگ دنيا حضور داشته اند. تقريبا دو سال است كه از تأسيس انجمن تصويرگران كتاب كودك مي گذرد. اين انجمن، هفتة پيش، منتخبي از آثار اعضايش را در نمايشگاهي با عنوان تا دوسالانة ششم در خانة هنرمندان به نمايش گذاشت. اتفاق جالب اين نمايشگاه، چاپ كتاب سال تصويرگران بود. كه نزديك به 1000 تصوير از 160 تصويرگر كتاب كودك كه بيشترشان هم جوان بودند، در آن چاپ شده بود.
تاريخ بيهقي
آن هايي كه تصويرگري هاي مرتضي مميز را ديده اند، مي گويند چقدر شبيه مميز است! بعضي ها هم مي گويند چرا مميز؛ اين يك سبك تصويرگري است كه لهستاني ها درست كرده اند. در هر صورت، كمال طباطبايي خيلي خوب صحنة مرگ خواجه احمد حسن ميمندي را تصوير كرده. فانتزي اين كار در اين است كه چندان قيدي به پرسپكتيو ندارد؛ يعني مرد مرده در مقايسه با بقيه، ايستاده به نظر مي رسد.
![]()
لباس نو امپراتور
فرشيد شفيعي در اين كار، قصة لباس نو امپراتور اندرسن را ايراني كرده. امپراتور قصة اندرسن، شده كنجدشاه كه به سبك شاهان ايراني، يك خياط باشي و يك كاتب باشي (هانس آقا كريستين خان اندرسن) كه روي ميز خم شده هم دارد. شفيعي مثل بعضي از نقاشي هاي قهوه خانه اي خيلي راحت اسم و رسم آدم ها را كنارشان نوشته است. به اين هم دقت كنيد كه نسبت قد و قوارة شاه با آدم ها و تركيب بندي تصوير، مثل نقاشي بچه هاست و چندان ارادتي به واقعيت ندارد.
![]()
خياط حيله گر و جوان مغرور
حركت زن ها در اين اثر راشين خيريه خيلي جالب است. اصلا انگار حركت شان ريتم دارد. يكي از پله ها بالا مي رود، يكي خم شده رخت بردارد، يكي تشت را بالا گرفته و خلاصه حركت ها خيلي خوب به سمت راست مي چرخند و سمت راست هم مردي دارد بيرون مي رود.
يوسف
چه رنگ گرمي دارد اين كودك و چاه ! راهله برخورداري با تضاد رنگ هاي سرد و گرم، تنهايي و معصوميت كودك را خوب نشان داده. بافت ها هم خوب كار شده اند؛ چقدر خوب ،توري بودن لباس فرشته را لمس مي كنيم. و چقدر خوب حركت شان از بالا به پايين، تصوير شده است.
آخرين ببر
تركيب بندي اين اثر رضا مكتبي، عجيب و غريب و غير واقعي است. ببر قرار است آدم ها را بترساند و چه خوب با بزرگ شدنش، با رنگ قرمزش و با تزئيناتي كه تصويرگر به كار برده، اين هيبت و وحشت نشان داده شده. آدم ها خيلي خوب ببر را دوره كرده اند اما ببر با همة هيبتش دارد سقوط مي كند.
سواران
شواليه نيست، اما اسب! سوار جمع و جوري است. اين كار علي هاشمي شهركي خيلي ايراني است. بته جقه هاي لباس سوار، شبيه كارهاي قجري است و پيچش خطوط اسليمي از موهايش گرفته تا سربند و بيني اسب ديده ميشود. و ديگر اين كه حركت اسب هم خيلي طنازانه است.
![]()
دختر نارنج و ترنج
قرار است شخصيت هاي يك داستان شاد و خوشحال نشان داده شوند و هدا حدادي از عهدة اين كار بر آمده. خيلي خوب از رنگ هاي شاد استفاده كرده و خطوط هم طوري است كه به اجراي اين شادي كمك كرده اند؛ به پيچ و تاب موهاي دختر نگاه كنيد. نكتة جالب ديگر، اين است كه تصويرگر براي طراحي لباس دختر از كلاژ استفاده كرده. يعني آمده تكه كاغذ يا پارچه ها را اسكن كرده و تصوير رنگارنگي براي ما ساخته.

اين را زياد شنيده ايد كه نقاش كه نبايد عكاسي كند.


برف خوبي آمده روي اين ها.
اين ها دوتا ماشين نيست!يك ماشين است كه بعد قرينه اش كردي؟
اين جا كجاست؟

يوسف
آخرين ببر